و عشق معجزه رهايي است ! 

چهارشنبه, بهمن 28, 1388 09:30:00 ق.ظ

نگاهي به نمايشگاه خوش نويسي ، مرتضی خداميان

گزارشی از بهرام سلاحورزی

مي گويد : خط عقده فروخورده شعر درمن است . دوست داشتم شاعر شوم، نشدم .
مي پرسم آقاي مرتضاخداميان چه عيب دارد ، حالا كه شاعر نشدي وخطاط شدي؟ اصلن چه بهتركه شاعرنشدي. حسنش اين است كه حالا هي مي گردي لابلاي شعرهمه ي شعرا و هر جور كه دلت مي خواهد انتخاب مي كني و آنها را خوش مي نويسي بر كاغذ.
مي گويم چه بهتركه شاعرنشدي ، چون حالا با كارت كساني را وا مي داري كه فكركنند با خودشان يا بپرسند ازتوكه راستي اين شعر ازكيست؟ وتورا سهيم مي سازند درمعرفي شاعري و دفتري.
لبخند مي زند و با اشاره به فلاكسي كه گوشه دفتر گالري است و بر رويش نقشي از نيلوفري بنفش مي­گويد: برايت چاي بريزم ؟
مي خندم و از اومي خواهم به جاي چاي برايم از خط بگويد و خطاطي، و اين كه چگونه و چرا خطاط شد و مثلا نرفت عقده شاعر نشدنش را روي سرسازي خالي كند يا روي بوم نقاشي يا سرگرم شود به نقش بازي در سينمايي، جايي؟
بعد از آنكه براي دومين بار به فلاكسي كه بر رويش نقشي از نيلوفري بنفش شكل گرفته اشاره مي كند و باز با جواب منفي­ام روبرو مي شود مي­پرسد مي نويسي يا گوش مي كني ؟
عادت خودم را برايش مي گويم نوشتن و گوش دادن توامان را.
او شروع مي كند به گفتن حرف هايي كه تا قبل از نوشتن من همه و همه به خودش مربوط مي شود و بعد من را در آنها شريك مي كند و حالا من همه ي آنچه را از او شنيدم به شما تقديم مي كنم .
پدر بزرگ مادريم حاج محمد تقي از اهالي گلپايگان بود. مرد عاشق مادربزرگم مي شود. مادريزرگم را حاج خانم صدا مي زده اند. يعني اسمش حاج خانم بوده. عشق به حاج خانم پدريزرگ را پايبند خرم آباد مي سازد. يعني پايش گير مي كند در گل عشق مادربزرگ و دامنش پر مي شود از خاكي كه همه دامن گيرش مي دانند. 
حاج محمد تقي كارش همه شيريني است، از روزي كه به مادر بزرگ مي رسد . قند مي فروشد و شكر. روي بساطش حلوا هم هست با خرما و كشمش.
شيريني مي خرد به خروار و مي فروشد به كيلو و سير به مردمي كه بواسطه مادر يزرگ همه اشان را دوست دارد و همه را خويش خود مي داند. مي گفته: خرم آباديها به من زن داده اند و من هم به آنها شيريني مي دهم.
 حاج محمد خطي خوش داشته. بي آنكه مكتبي رفته باشد و كلاسي گزرانده باشد. بيشتر از آنكه بلد باشد بنويسد مي توانسته بخواند. شاهنامه را تمام حفظ بوده. چند جزء قرآن را هم. با حافظ و مولانا همدم بوده و دمحور مي ساخته خودش را با خيام و باباطاهر .
ازاهالي دنيا بوده بي آنكه به دنيا دل ببندد. يله است و رها تا روزي كه از دنيا مي رود و چند نشان ازخود به يادگار مي گذارد .
خط و عشق و شيريني.
از خطش من و ذبيح و حبيب برادران بزرگترم بهره مي بريم. شيريني اش مي ماند براي خواهرانم و عشقش براي مادر بزرگ كه تا روزي كه زنده است در دلش مي ماند.
ذبيح خوش خطي را برگزيد براي امور شخصي و مكاتبات اداري . حبيب اما، قد كشيد و بلند شد آنقدر كه رسيد به انجمن خوشنويسان تهران .
من مشق كردن را در كنار برادران بزرگتر شروع كردم. كاري كه آغازش بر مي گردد به روزي كه برادرم ذبيح ني بر كاغذ كشيد و من ناله اش را به گوش جان شنيدم. هر چه برادر از آن صدا كه به ناله مي ماند برايم گفت تشنه و تشنه تر شدم. آنقدر كه شدم همدرد ني و جدا از خويش. اصلا شدم جفت حوشحالي خويش وانيس بدحالي خويش. بي قراري مي كشاندم تا بن نيستاني كه ذهنم را پركرده بود از ناله فراغ. نيستاني كه پدر بزرگ را در آن مي ديدم و پيشخواني كه برآن شيريني داشت و مشترياني كه شيريني بر مي داشتند از آن    پيشخوان.
با آنكه زياد از آمدنم فاصله نگرفته بودم و فراق به ده يازده سال بيشتر نمي كشيد هميشه بر مي گشتم به بهاري كه چارقد برمي داشت از سر گيلاس و هلو و شكوفه مي نشاند بر كاكل باغ. در اولين و دومين روز آمدنش در سال 54 و سومين روزش از همان سال كه من مي آمدم تا شاهد دلبريش باشم از كوه و دشت و باغ هاي خضر.
زادگاهم پشت بازار است. كوچه سلاحورزي ها. سمت راست كوچه، ديوار به ديوار خانه بزرگي كه مال گله دارها بود. روبروي خانه اسماعيل كفترباز كه هر روز آسمان را پر مي كرد از پر پرواز كبوترهايش و موسيقي روح انگيز پرواز پرندگاني كه امروز حسرت پروازشان به دل هرچي عاشق صلح و دوستي است مانده و بال پروزاشان گير كرده لابه لاي سيم هاي خار داري كه بوي باروت مي دهند و نفرت جنگ به انسان ها تعارف مي كنند. تا يادم نرفته بگويم كه در درخانه امان چوبي بود و رنگي عسلي داشت.
خانه از آن خانه ها بود كه دل هاي زيادي درآن مي تپيد. باور كنيد همه جور دلي درآن پيدا مي شد. از دلتنگ ترين دل ها كه در غروبي از پائيز از طپش باز مي ماند از ايستادن تا تپنده ترين دل هايي كه ازآن دختركي بود كه با دستاني حنا بسته با خود آينه وشمعدان مي برد به خانه بخت .
همه ي خانه پر بود از عمه ماه و خاله خورشيد و زن عمو ستاره مردان خانه هم كه همه يا عمو بودند برايمان يا دايي.
خانه پربود از آدم هايي كه خودشان مي شدند اندازه چند تيم فوتبال. خانواده ما جمعشان دوازده نفر بود. مادردرهمان خانه چشم گشوده بود به جهان و قد كشيده بود و بلند شده بود و حنا بر دست بسته بود و شده بود عروس و مانده بود تا به بارنشسته بود من وخواهران و برادرانم را.
پدر حبيب الله بود. نه اسمش، پيشه اش. درهمان محله، كمي بالاتر از در بالايي كاروانسراي ميرزا سيد رضا. دقيقا روبروي درمانگاه دباغ .
چقد ردلم مي خواهد همه اش از آن خانه بگويم و روزگاري كه درآن سپري كردم. اما، واقعيت آنكه همه اش رويا بود آنچه مي گذرانديم. رويايي كه مانده ام حسرتش را بخورم يا حسرتش بدانم.
به هر شكل از خانه به كوچه آمدم. در همان محله و بزرگ شدم با آدم هايي كه هركدام ساز خودشان را مي زدند. نغمه هاي كه يا دل را مي لرزاند و يا دل را به درد مي آورد.
كم كم بزرگ و بزرگتر شدم تا رسيدم به مدرسه سعادت. مديري بود عزيز كه بيشتر به كار نظامي مي خورد تا تعليم و تربيت. عبوس وخشن . اما ، شريف وارجمند.
معلم كلاس اول خانمي كه چشماني آبي داشت. اين را از او بياد دارم و سوزش تركه ي اناري كه حتمن به مهرباني يك بار كف پاهايم و چندين بار كف دستانم را بنوازش نشست.
كلاس دومم پر بود از ترس همان ترکه كه انار و نوازش گاه و بي گاهش.
كلاس سوم اما، انگار فصلي نو بود در زندگيم. خانمي كه اول خانم عينكي مي شناختيمش و بعد يادمان داد، بايد خانم نصيري خطابش كنيم. اين سال برايم زيباترين سال درس ومشق است .
خانم نصيري چنان مهارم كرده بود كه جز درس ومشق به چيزي نمي انديشيدم. باور كنيد الانم آرزودارم ايشان را ببينم و زيباترين تابلوام را تقديمشان كنم.
شور وشراين ايام و دلسوزي هاي برادر كه كارش رقص ني بود بر كاغذ و هنوز دستم را در دست داشت و پاي به پاي مي بردم با خودش، در داغي مرداد سال 75 گرگرفت. پدر كه به باغ ملكوت پركشيد من شدم چله نشين هجران واندوه بي كسي. حالا همه كارم خود كامي بود ، بي آنكه به فرداي بد نامي بينديشم. صبح تا شب و شب تا صيح مركب بركاغذ مي كشيدم وني در دست مي فشردم.
اولين نمايشگاه:
همه ي زندگيم ني بود ومركب. نه كلاسي و نه دوره ايي و نه معلمي بجز برادر. سياه مشق هايم همه ي اطاق را پر كرده بود. انزوا و تنهايي كمك مي كرد تا بيشتر وبيشتر تمرين كنم.
تا روزي كه در همين ساختمان ارشاد نمونه هايي ازكارم را به استاد جمشيدي كه رياست و مسئوليت وقت انجمن خرم آباد را عهده داربود نشان دادم. آقاي جمشيدي دركارم خيره ماند وازكلاس هايي كه نرفته بودم و مربياني كه نداشتم پرسيد. باورآنچه مي گفتم براي ايشان ساده نبود. نمي دانم شايد واقعيت و سادگي هاي آن كمترموردباورند. اين هم رسمي است از روزگارما.
هفته اي بعد اما، با مهرباني و هدايت استاد جمشيدي توانستم اولين نمايشگاه آثارم را در همين ساختمان ارشاد برگزاركنم.
نمايشگاهي انفرادي با 54 تابلو وعنوان «نيلوفران خاكي عصاره بهشتند». محتواي كار توجه و ارادت و احترام به زن بود. خط آن تابلوها شكسته بود و درآن روزگار واكنش مردم بويژه خانم ها نسبت به آن عالي بود. نمي دانم اگراشتباه نكنم به احتمال، آن نمايشگاه اولين نمايشگاه خط شكسته درخرم آباد بود.
بعد ازاين نمايشگاه متوجه شدم با خط و ربطي چنين ره به جايي نخواهم برد.كم كم متوجه شدم زندگي با كسي شوخي ندارد. آنرا جدي نگيري بلايي كه نبايد بسرت خواهد آمد جبران نشد ني.
رفتم دنبال لقمه اي نان. شروع كردم به فروش لباس و كفش و پوتين در بازار بورس شهرمان. (راسته بروجردي ها رامي گويم). يعني ُبرخوردم توي آنها كه كوپن مرده و زنده مي خريدند و مي فروختند.
يك سالي را در كار  تجارت سرپايي بودم. اما ، از اين راه هم به جايي نرسيدم. انگار اصلا براي موفقيت و پيشرفت مستعد نبودم . هر چه تلاش كردم نتوانستم بيزينس شوم.
به ناچار به بازويم متوسل شدم. پاي در گل بودن كم بود كه سرنوشت دستانم را هم در گچ گرفتار ساخت. استاد جعفر اميني دركارگچ بري پيش ساخته بود و شومينه. دم دست استاد شاگردي كردم تا دو سال و بعد گرفتار رنگ ساختمان شدم و پرده نويسي.
خيلي زودتر ازآنكه جدايي روح از تن كارم را به گور و گورستان بكشاند نيازهاي زندگي روانه قبرستانم كرد و شروع كردم به نوشتن سنگ قبراموات كه خداوند روح تمامشان را قرين رحمت سازد .
شما ازسنگ قبرهاي چيني مي گوييد. انگار بي خبريد كه زودتر از سنگ چيني گرانيت برزيلي هم به قبرستانهايمان راه يافته اند. برادرجان باور كن غم نان كه باشد نه بر سنگ چيني و برزيلي ، بر سنگ خارا هم خواهي نوشت .
مي گويم آقاي خداميان! استاد كابلي در ارتباط با تاريخچه شيوه شكسته نويسي بر اين باور است كه در نيمه دوم قرن دوازه «عبدالمجيدخان طالقاني» ستاره تابناك خط شكسته اين هنر را به نهايت كمال و زيبايي رساند و قانون مندش نمود. استاد كابلي همچنين معتقد است كه در اين دوره بقدري زيبايي و تحول در كار شكسته نويسي پايدار گشته كه طي چند صد سال همه مشتاقان به آن گرايش پيدا نموده اند. آنگونه كه هنوز هم شكسته نويسي قابليت خود را حفظ نموده و هر روز به بالند گي هاي بيشتر هم خواهد رسيد. با توجه به همين وآنچه كه گفتيد علاقه دارم هم نگاه شما را به مقوله شكسته نويسي ودركل خوشنويسي بدانم و هم هدفتان را در ارتباط با ادامه اين كار؟
هدف من پيدا كردن معنا ومفهومي است كه در پس وپشت كلمات نشسته ا ست . درچنين مسيري لاجرم بايد ساختارشكن باشي. مفهوم اين ساختار شكني اين است كه ديگر به قالب نويسي و شاگرد دربست هندسه وشاكله كلمات شدن تن نخواهي داد. ببينيد توالي دست و مركب و قلم تا تبحر درنوشتن حروف، كلمات وسطرطبق آداب خط، خطاطي است . توالي دست ومركب و قلم تا تبلور درخود، خوش نويسي است. شايد تعريفي كه از خط وخوش نويسي ارايه مي دهم بتواند براي مدتي كساني را قانع كند يا حتا معياري موقتي به حساب بيايد اما ، بي ترديد نمي تواند و نبايد كه حكم قطعي و نهايي تلقي بشود.
همان طوركه مي دانيد درگويش خرم آبادي ــ خود ــ راخوش مي خوانند، بنابراين ترجيح مي دهم خوش نويس باشم و همه ي آرزويم اين باشد كه در مقطع موقت تاريخي ام چنان كه بتوان فرزندزمان خويش باشم و نه كوششگري عبث كه در پس يك تعريف فاضلانه و عوام پسند اوقات شريف زيستنش را صرف مي كند .
گمان مي كنم همه ي ما بي آنكه از هنروهنرمندي تعريفي ارايه دهيم مي توانيم بنا برتجربه هاي شخصي مان به شناختي هرچند اندك از آن دست بيابيم كه البته اين شناخت مي تواند محصول پس زمينه هاي جغرافيايي وفرهنگي ما ومعيارش ترازوي شخصي ما ازمفهوم ظرافت و زيبايي و زمختي و زشتي باشد. بنا براين هرقضاوت تلقين خاصي ازسليقه ي برخورد هركس با مفهوم هنر و هنرمندي خواهد بود وديگري مي تواند عقيده ايي موافق يا كاملا مخالف با آن داشته باشد. اما، براي كسي كه هنوزنمي داند هنرمند است هميشه يكي هست كه با تاثيرمستقيم يا غيرمستقيمش خلاقيت را در اوبيداركند.
 
كارمن به عنوان يك خوش نويس پس ازمشاهده چندين اثر ازچند تن خوش نويس و خطاط شروع شد و تا مدت ها تاثير خط و قلم آن ها در مشق هاي اوليه ام به وضوح ديده مي شد تا اينكه خوشبختانه به زودي دريافتم در اين عرصه هدف از خط وخطاطي دماغ سوزاندن است و نه چيزي ديگر. با مطالعه اي مستمر درمدت سه سال توانستم به شيوه و بينش خود كه حاصل تاثير پذيري از ادبيات جهان به طور عام و متاثر ازدوشخصيت ادبي معاصر ايران به طور خاص بود دست يابم.
احساس مي كردم ازباتلاق حسد و رخوت وركود انجمني بي آنكه درآن گرفتار شده باشم خلا صي يافته ام. مي خواستم به درك عميق تري از هستي و زندگي دست پيدا بكنم.
شوربختانه پس ازتلاشي هاي پي در پي در كار زارتدريس وآموزش در سطوح مختلف و نمايشگاه هاي مكررم نهايتا درناچيزبودن انجمن درحمايت مادي و معنوي ازخوش نويس به اطمينان رسيده بودم و اين خود اگرچه موفقيتي چشم گير در عرصه ي كارمن محسوب مي شد اما، دوست من! بي تعارف بگويم كه اين بي چاره گي ها ناگزير به كسب معاشم از همان راه ها كه خود به زيبايي نوشته اي كشا نيده است. كه بي ترديد ما بين هر هنرمندي را با هنرش فاصله ايي به مسافت همه كائنات مي انداخت. سپس به راستي دريافتم كه كسب آن چه مدرك انجمن گفته مي شود خود بهانه ايي بيش نيست تا در مقوله هنرخوش نويس عرصه را بر نا خودي ها بسته، تا خودي هاي سرمست از فخر به خود ببالند كه اينك عالي وممتازشويم وديگرهيچ!
مادامي كه هركس بتواند با اندك ذوقي از هنر كه در خود سراغ دارد طي مد تي الف تا يا را بياموزد وبه قاعده بنويسد خطاط خواهيم داشت. اما، همان جا ايستادن و ابزار تكرار ديگران شدن و به اين دلخوش بودن كه تعدادي ديگررا ازهنرمان به شاگردي گمارده ايم، ازشما مي پرسم آيا دنياي پيرامونمان را ازحركت باز نداشته ايم وبلاي رخوت و حسد وركودرا به جان خود و ديگران و جامعه نينداخته ايم؟
خطاط سرخوش ازاين كه شاگرد فلان الخطوط ومكتب الرعاياي اوست تا دم مرگ پاسدا ري بي چون وچراي آموخته هاي گهرباراستاد مي كند، پس خودت كي مي خواهي بياموزي استاد؟
اين كه چند صدنفرشاگرد داري و ازآنچه داري ومضايقه نمي كني كه هنرنشد استاد نازنين. لطفا بفرمائيد خودتان در مفام يك استاد به اين ها چه افزوده ايد؟
تقليد در هنرفي نفسه چيزمخربي است. آن جا كه هنرمند واقعي توانسته اثرش را ازقوانين و ضوابطي كه گروهي سعي كرده اند ازآن قوانين و مكتب بسازند فراترببرد توانسته است به يك مكاشفه آزاد وبي بند دست يابد. آن جا است كه به نياز واقعي خود يعني آفريننده گي دست يافته است.
مشخصه يك هنرمند مي تواند استقلال شخصي وهنريش ازديگران ، دوري ازابتذال وجدي گرفتن كارش باشد. بي ترديد او بايد خود را به جاي همه ي ابناي بشرقراردهد ودراوج خلا قيت ذهني اش اين خود را مخاطب خويش قراردهد بي آنكه منيتي دركار باشد.
صادقانه بگويم لحظه اي كه قلم را روي كاغذ مي گذارم روشن نيست كه درآخرچه يه وجودخواهد آمد. زيرا آنچه در من به عنوان خلا قيت به وجود مي آيد در دنياي پيرامون ذهنم به وقوع پيوسته مي شود سپس درذهنيتم شكل مي گيرد و سرانجام فرآيند نهايي آن به خلق يك اثر مي انجامد. از اين روبه گمان من خلاقيت يك هنرمند يا دستاورد ويژه گي هاي ساختاري او با جهان پيرامون اش است و يا اينكه محصول يك لقاح مصنوعي است كه درصورت اول هنربه صورت طبيعي متولد مي شود. اما، در صورت دوم هنر به ابتذال و بد راهي كشيده مي شود. معتقدم كارمن در انجام وظيفه دشوار وجودي ام به عنوان يك خوش نويس خود سند مكتوب و انكار نشدني است در معرفي من.
گفتني آنكه: مرتضا خداميان ازسال 78 تا آخرين نمايشگا ه آثارش ‌ــ وعشق معجزه رها يي است ــ كه درآن 43 تابلو را به نمايش گذارده است. هفت نمايشگاه انفرادي نيلوفران خاكي عصاره بهشتند، بشنو ازني چون حكايت مي كند، هركسي كو دور ماند ازاصل خويش ، و... را در خرم آباد ويك نمايشگاه گروهي در فرهنگسراي تهران بر پا داشته است.
© 2008 - 2010 هفته نامه بامداد لرستان | نقشه سایت | نمای قابل چاپ | XHTML 1.0 | CSS | By: Samar Software Solutions